خرید بک لینک
پدرم رو از دست دادمحالا یه مشت قرص میخورمفشار آرامبخش خواب میرم پیش روانشناسچجوری از این منجلاب بیرون بیام .هیچ دوستی ندارم واقعا الان احتیاج به یک دوست دارمخدایا کمکم کن پسرم رو بزرگ کنم.اون به من احتیاج داره.فقط بذار به خاطر اون زنده بمونممیخواهم زنده بمانم.الان هیچی نمیخوام و فقط میخوام زنده بمونم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا صمیمی تاريخ: پنجشنبه 6 بهمن 1401 ساعت: 21:10

سلام

الان ازدواج کردم و بچه دار هم شدم.همیشه تو ذهنم این بود که وقتی دانشگاه رفتم دیگه مشکلی برام پیش نمیاد.بعدش دانشگاه گفتم کار پیدا کنم مشکل ندارم.بعدش گفتم شوهر و بعدش گفتم بچه.

الان به همشون رسیدم و همچنان درگیرم.ناراحتم.داغونم.

مشکلات هیچ وقت تموم نمیشه. واقعا احساس پوچی میکنم.

برچسب: نویسنده: سارا صمیمی تاريخ: شنبه 4 تير 1401 ساعت: 4:05

بچم دوسالشه در حد ۲۰ کلمه بلده. جمله نمیگه.دارم از استرس میمیرم.نمیخوام صبح از خواب پاشم و ببینم دوباره حرف نمیزنه.گفتار درمان میبرمش.فایده نداره.واقعا این مشکلم دیگه نوبرش بود.اگه حرف نزنه چی.کلی آرزو داشتم براش.نمیدونم آخرش چی میشه. تو اینترنت خوندم بعضی از مادرا همین مشکل رو داشتن ولی ننوشتن آخرش بچشون چی شد.

آخه چرا همش باید عذاب بکشم.پس کی به آرامش میرسم من

برچسب: نویسنده: سارا صمیمی تاريخ: شنبه 4 تير 1401 ساعت: 4:05

دل خوشی ندارم.هیچ وقت از زندگیم  راضی نبودم.چقدر منفی هستم.تو بهشت هم خوش نیستم.حسرت گذشته.نگران از آینده.بدون هدف.غرق در رویا.روانی بی اعصاب.چندش. خصوصیات من هست.قبلا فکر میکردم چقدر خاص هستم حالا متوجه شدم چه گوهی هستم.دارم تو تاریکی آهنگ اولین بار شهیار قنبری گوش میدم.بغض بی امان.اگه زمان برگرده چی رو تغییر بدم که زندگیم عوض بشه.راه فرار کجاست.دلم میخواد برم اون لحظه که مامانم لباس نو عید میپوشید و من میدوییدم پایین که عید رو تبریک بگم به پدربزرگ و مادربزرگ.آخ چه حسی بود. وصف ناپذیر. هر چی رفتم جلو مشکلات بزرگتر شد.الان فقط مشکلات من نیست.مشکل بچه ،زندگیلعنت به من لعنت.تف به منمن آدم نیستم .من فقط هارت و پورت دارم.همه مشکلات تقصیر خودمه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا صمیمی تاريخ: شنبه 4 تير 1401 ساعت: 4:05

این بار هم نشد.میدونی رفتم در موردش خوندم.نوشته بود زوجین نمیخوان قبول کنن که نازا هستن.بعد از تلاششون وقتی بچه دار نمیشن میرن سراغ راز و نیاز که از خدا کمک بگیرن بعد اگر نشد افسردگی میگیرن.بعدشم اگه تونستن خودشونو بکشن از این وضعیت بیرون و قبول کنن که مشکل دارن میرن سراغ راه های لقاح مصنوعی.و حالا کاملا این پروسه رو درک میکنم.حالی که الان داره برای من اتفاقادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا صمیمی تاريخ: يکشنبه 9 ارديبهشت 1397 ساعت: 22:10

هرچی پیش میره و بزرگ تر میشم.مشکلاتم هم باهام بزرگتر میشن.گفتم اگه از این سد بگذرم دیگه مشکلی نیست.همیشه اشتباه میکنم.هر ماه انتظار.الان چهار ماه شده.بی نتیجه.آمپول زدم قرص خوردم.خبری نشد.تازه دوباره فیبروم هم ساخته رحمم.صبح گفتم من ناراحت نشدم اینبار ولی الکی گفتم. راستش اصلا حس بچه دار شدن ندارم.حس میکنم هیچ وقت موفق نمیشم.همیشه افکار منفی منو احاطه کردن.پس کی دست از سر من بر میدارن. تو هم که بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا صمیمی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 1:58

حالم خوب شده بود.اعتماد به نفسم بالا رفته بود.دوسش داشتم با این که همیشه از این جور افراد متنفر بودم. دقیقاً نقطه مقابل من بود. با عقاید مزخرف.ولی با این حال دوسش داشتم. اولش شرایطی که من میخواستم داشت اما به مرور زمان وقتی که با اخلاقش آشنا شدم دیدم هیچ نقطه اشتراکی با هم نداریم.

به هم زدیم.

دلم براش تنگ شده. چرا ایجوری شد.کاش اصلاً نمیدیدمش.

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۲ساعت 10:35 توسط هیچ |

برچسب: نویسنده: سارا صمیمی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 14:36

کارم دوست دارم.عاشق اون شدم خیلی زیاد.آخه چجوری ممکن من عاشق یه همچین آدمی بشم.نه زیبا نه خوش هیکل نه قد بلند نه تحصیلات نه پولدار نه خوش اخلاق.تازه زن و بچه هم داره.ولی دیوانه وار دوسش دارم وقتی میبینمش دیگه هیچ غمی حس نمیکنم. من خیلی یه اخلاقیات پایبندم.هیچ وقت رابطه باهاش برقرار نمیکنم. حتی اگه زادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا صمیمی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 14:36

به همه کس بی اعتماد بودم ، از همه بریده بودم ، فقط تو زندگیم نفس میکشیدم بدون هیچ هدف و خوشی .تا تورو دیدم.تمام لحظات با تو بودن از همون اول یادم. وقتی تورو بهم معرفی کرد.یه روز وقتی داشتی از حیاط میومدی تو من بهت خندیدم و تو گیر دادی چرا میخندی منم گفتم همین جوری واقعاً همین جوری بود تورو میدیدم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا صمیمی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 14:36

روزها از پی هم میگذرد و من همچنان به روزهای شاد گذشته فکر میکنم و همچنان در حسرت نبود تو.چه ساده تو را از دست دادم و چه درد عمیقی بر قلبم جا ماند. این حق من نیست این همه درد تحمل کنم . چه شبهای زیبایی را با شوق دیدن روز بعد سپری کردم . چرا ماشین زمان اختراع نشده . چرا زمان در لحظه بودن تو متوقف نشدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا صمیمی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 14:36

روزهای بدی را میگذرانم.مرگ بر لحظه های بی تو بودن . هر رو خودم را قانع میکنم که دیگر تو رفتی تو نیستی اما باز نمیتونم دوریت تحمل کنم . دنیا برام شده زندان . همیشه از مرگ میترسیدم ولی واقعا همین الان مرگم برسه با تمام وجود ازش استقبال میکنم . کاش تو دنیا عشق وجود نداشت . کاش هیچ وقت نمیدیم و با همونادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا صمیمی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 14:36

زورگیری

بهم رسوندیش.ولی اون فرق کرده.حس .میگه دوسم داره میگه عاشفمه ولی رفتارش یه جور دیگه هست.امروز قراره با هم کنسرت بریم کنسرت.ولی هنوز نیومده.حتی بهم زنگ هم نزده.خدایا یعنی من به زور ازت گرفتمش.بازم تنها شدم و تورو کنارم حس کردم.ببحشید.خجالت میکشم باهات صحبت کنم.

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 18:45 توسط هیچ |

برچسب: نویسنده: سارا صمیمی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 14:36

سلام. باورم .ازدواج کردم. وقته به گذشته نگاه میکنم خندم میگیره.چه متنایی نوشتمو و چی شد. زندیگ افتضاحه.واقعا خنده داره.اون موقع ها فکر میکردم اگه بهم برسونیش دیگه هیچی ازت نمیخواام.زندگیم فقط اون بود . اما حالا چی .خیلی وقتا به طلاق فکر میکنم ول هنوز دوسش دارم خیلی.نمیدونم چه کنم تو یه وضعیتی هستم کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا صمیمی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 14:36

از بچگی مریض بودم .اول روماتیسم بعد عمل رحم حالا هم فکر مینم تومور مغزی دارم .میترسم برم دکتر.همش گوشم و سرم درد میکنه. دو ماهه داریم برای حاملگی اقدام میکنیم ولی خبری نمیشه.از طرفه دیگه هم اون هی میگه فلانی بچه داره تو خیابون بچه میبینم و .............. نگران ترم میکنه.عاشق بچه هست.دیگه دارم به اخادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا صمیمی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 14:36

صفحه بندی