به همه کس بی اعتماد بودم ، از همه بریده بودم ، فقط تو زندگیم نفس میکشیدم بدون هیچ هدف و خوشی .تا تورو دیدم.تمام لحظات با تو بودن از همون اول یادم. وقتی تورو بهم معرفی کرد.یه روز وقتی داشتی از حیاط میومدی تو من بهت خندیدم و تو گیر دادی چرا میخندی منم گفتم همین جوری واقعاً همین جوری بود تورو میدیدم بی اختیار لبخند رو لبم میومد .وقتی میخواستی برای عروسی اون بری خرید ولی مو بهت اجازه نداد گفت قرارت با حاجی چی بود.وقتی خیلی از مو میترسیدم و بهم میگفتی وقتی کارت درست انجام بدی نباید از کسی بترسی .وقتی بهم میگفتی نانی وقتی به خاطر کیفم بهم میگفتی پستچیم وقتی فکس رفیعی نفرستادم منو بردی اتاق مهمان بهم گفتی کاررای مدیرارو انجام بده نذار مثل اون با بچه ها تنش پیدا کنی.وقتی بعد از یه هفته از اومدنم رفتی نمایشگاه تبریز و از تبریز زنگ زدی دفتر داشتی با من شوخی میکردی و من گفتم سرم شلوغ بعد از اومدن به تهران بهم گفتی حالا به من میگی سرت شلوغ.وقتی بعد از نمایشگاه تبریز نیومدی من بهت زنگ زدم و گفتم کجایی و گفتی دارم میام وقتی اومدی فهمیدم به خاطر راه زیاد کلیه ت درد میکرد.وقتی تو ماه شهریور پارسال کامل مرخصی گرفته بودی تا خونه مامانت درست کنی وقتی اومدی من بهت گفتم چقدر تهران عوض شده و کلی خندیدیم.وقتی میخواستی به مو ایمیل بدی که من عاشقشم.نهارا که همه با هم میخوردیم.یه بار اون ساعت 3 دوباره کوبیده گرفت و رو میز تو خوردیم.و تک تک ثانیه های با تو بودن.وقتی با شدت بهم میگفتی ازت متنفرم.
روزای خوب زود گذشت. روزای با تو بودن زود گذشت .دوباره روزای تنهاییم اومد . همیشه نگران برگشتن این روزا بودم.دوباره افسردگی دوباره هیچی.تو برام خیلی خاص بودی . تو برام ماوراء بودی مثل شمس که برای مولانا بود تو برای من بودی. تو منو برگردوندی به زندگی تو به زنگیم روح دادی . با تو کلاً دنیام عوض شد. صبح ها با اشتیاق از خواب پا میشدم.بال بال میزدم که برسم سر کار و تورو ببینم.وقتی مرخصی میگرفتی یا میرفتی ماموریت دیوونه میشدم.تو متن زندگیم شدی.نمیدونم بدون تو چقدر دووم میارم.تو فرشته نجات من بودی. تو هدیه خداوند به من بودی.مطمئنم خدارو ناراحت کردم که تورو از من گرفت من لیاقت تورو نداشتم.اصلاً الان دارم فکر میکنم تو وجود خارجی داشتی یا نه تو واقعی بودی یا من توهم زدم و تورو تو ذهنم ساختم.چرا یهو از ذهنم رفتی.من با خیال تو نفس میکشم من با خیال تو زده هستم . چرا از خیالم رفتی برگرد بهت احتایج دارم.
برچسب:
نویسنده: سارا صمیمی